بی دون شرح
با توجه به رسیدن صبح صادق
تا اطلاع ثانوی
هرگونه رویابینی
به ویژه رویای مهربانی
تعطیل می باشد.
...
...
باش تا ظهر دولت ات بدمد....
رویای مهربانی تو دیریست همچون آتش در دلم زبانه می زند... آیا تو هم به من می اندیشی؟
با توجه به رسیدن صبح صادق
تا اطلاع ثانوی
هرگونه رویابینی
به ویژه رویای مهربانی
تعطیل می باشد.
...
...
باش تا ظهر دولت ات بدمد....
نیایشی زیبا از ندا به مناسبت تحویل سال:
" خدایا!
زندگی سرشار از هزاران نگرانی است
و ذهن از یک فکر به سوی فکر دیگری پرواز می کند
در میان چنین هیاهویی
شنیدن ندای خاموشی که در قلبم
با من سخن می گوید، دشوار است.
خدایا!
مرا موهبت آن بخش که در ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره
بر تو متمرکز باشد
و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم.
چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم
و سیمای تو را
که پر از لطف و زیبایی ست
به چشم دل مشاهده کنم. خدایا به من دعایی بیاموز تا بر دلت بمانم:
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارددعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم .دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند . برای شاپرکهای باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشید آسمان زندگیم هیچ گاه غروب نکند ... "
" ندا رحمت پور"
چند ساعت مانده به بهار
1389
امروز سیاهی این شهر به سیاهی دلم رنگ می زند...
خوش به حالت که نیستی تا ببینی
چگونه نفس های دلم به شماره افتاده
وقتی که می بیند اینچنین صدایش لگد مال شده ..
خوش به حالت که نیستی تا ببینی
رنج دوباره جوانه زدن این ریشه های خفته در خاک را...
خوش به حالت که نیستی تا ببینی
خوش به حالت که نیستی
خوش به حالت...
من سراپای وجودم فانی ست
چه بگویم؟
به که گویم؟
به که گویم؟
که دلم طوفانی ست...
به که گویم ؟
که دلم می خواهد...
که دلم می گوید...
به که گویم ؟
که دلم می خندد...
که دلم می گرید.
...
ای تن فانی من...
به حضورت شک کن
اندکی با دل باش
اندکی غافل باش
اندکی عاقل باش.
آه ای زندگی منم كه هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاكی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
كه لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی كه می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت كاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمنی نظر كردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جایی و من
همچو آبی روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریك مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مكم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو كام میگیرم
(فروغ فرخزاد)
بدون شرح
تو خودت حتماْ می فهمی...
....
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
....
وقتی از خواب بیدار می شوم چشمانت هنوز به من می خندند ...
بی صدا اما.
انگار نه انگار که تا همین دیروز هق هق گریه امانت را بریده بود...
از دلتنگی.
انگشتانت گسترده همه از مهربانی برایم داستان ها دارند...
در خفا اما.
انگار نه انگار که تا همین دیروز مشت گره کرده داشتی...
از فرط خشم.
...
امروزِ دلتنگی اما حکایت دیگریست.
بی هیچ دلیل
بی هیچ گریه
و بی هیچ بغض...
زمانه دگر شده...
بی هیچ مشت گره کرده
از فرط خشم
از فرط بغض
زمانه دگر شده.
به درخشش چشمانت
سوگند
که تو تمام زندگی ام هستی...
به انتهای مهر و مهربانی
و به شفافیت نگاه.
به نیت میوه ی عشق مان
استخاره ای برایم بگیر
چراغ راهم باش
در این سیاهی ظلمت ساز...
با من باش
با من بمان
ای مهربان...
امروز...
کرمانشاه...
دور از تو و همه خاطرات تو...
سخت است اما ...
اما!!!
دلی دارم که از دلتنگی لبریز شده...
و تو به وسعت همه دلتنگی ها...
به دلم سنگینی می کنی...
چه چاره جز تحمل...
با تصور حضورت در کنار...
به تمامی معنا...
و در انتهای کلمه...
امروز..
اینجا...
کرمانشاه.