تبليغاتX
رویای مهربانی

رویای مهربانی

رویای مهربانی تو دیریست همچون آتش در دلم زبانه می زند... آیا تو هم به من می اندیشی؟

بی دون شرح

 

 

با توجه به رسیدن صبح صادق

تا اطلاع ثانوی

هرگونه رویابینی

به ویژه رویای مهربانی

تعطیل می باشد.

...

...

باش تا ظهر دولت ات بدمد....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:5  توسط شاهین  | 

سال 1389 مبارک

 

نیایشی زیبا از  ندا به مناسبت تحویل سال:

" خدایا!
زندگی سرشار از هزاران نگرانی است
و ذهن از یک فکر به سوی فکر دیگری پرواز می کند
در میان چنین هیاهویی
شنیدن ندای خاموشی که در قلبم
با من سخن می گوید، دشوار است.
خدایا!
مرا موهبت آن بخش که در ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره
بر تو متمرکز باشد
و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم.
چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم
و سیمای تو را
که پر از لطف و زیبایی ست
به چشم دل مشاهده کنم. خدایا به من دعایی بیاموز تا بر دلت بمانم:
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارددعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم .دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند . برای شاپرکهای باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشید آسمان زندگیم هیچ گاه غروب نکند ... "


                                                  " ندا رحمت پور"
                                             چند ساعت مانده به بهار
                                                       1389  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 14:5  توسط شاهین  | 

بدون شهر ... شرح

 

 

امروز سیاهی این شهر به سیاهی دلم رنگ می زند...

خوش به حالت که نیستی تا ببینی

چگونه نفس های دلم به شماره افتاده

وقتی که می بیند اینچنین صدایش لگد مال شده ..

خوش به حالت که نیستی تا ببینی

رنج دوباره جوانه زدن این ریشه های خفته در خاک را...

خوش به حالت که نیستی تا ببینی

خوش به حالت که نیستی

خوش به حالت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 10:10  توسط شاهین  | 

فانی...

 

من سراپای وجودم فانی ست

چه بگویم؟

به که گویم؟

به که گویم؟

که دلم طوفانی ست...

به که گویم ؟

که دلم می خواهد...

که دلم می گوید...

به که گویم ؟

که دلم می خندد...

که دلم می گرید.

...

ای تن فانی من...

به حضورت شک کن

اندکی با دل باش

اندکی غافل باش

اندکی عاقل باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 9:12  توسط شاهین  | 

زندگی

 

آه ای زندگی منم كه هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاكی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

كه لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه میخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی كه می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمنی نظر كردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر كردم

غافل از آنكه تو به جایی و من

همچو آبی روان كه در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریك مرگ می سپرم

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

می مكم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو كام میگیرم

(فروغ فرخزاد)

 

 

بدون شرح

تو خودت حتماْ می فهمی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 11:36  توسط شاهین  | 

 

....

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:4  توسط شاهین  | 

امروزِ دلتنگی...

 

وقتی از خواب بیدار می شوم چشمانت هنوز به من می خندند ...

بی صدا اما.

انگار نه انگار که تا همین دیروز هق هق گریه امانت را بریده بود...

از دلتنگی.

انگشتانت گسترده همه از مهربانی برایم داستان ها دارند...

در خفا اما.

انگار نه انگار که تا همین دیروز مشت گره کرده داشتی...

از فرط خشم.

...

امروزِ دلتنگی اما حکایت دیگریست.

بی هیچ دلیل

بی هیچ گریه

و بی هیچ بغض...

زمانه دگر شده...

بی هیچ مشت گره کرده

از فرط خشم

از فرط بغض

زمانه دگر شده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:50  توسط شاهین  | 

فقط برای تو...

 

به درخشش چشمانت

 سوگند

که تو تمام زندگی ام هستی...

به انتهای مهر و مهربانی

و به شفافیت نگاه.

به نیت میوه ی عشق مان

استخاره ای برایم بگیر

چراغ راهم باش

در این سیاهی ظلمت ساز...

با من باش

با من بمان

ای مهربان...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:4  توسط شاهین  | 

بدون شرح....

 
 
شب های تنهایی سکوت
گذر خواهد کرد.
باور کن...
رویاهایت
دوباره رنگ می گیرد
و زندگی
با تمام وجود در تو جاری می شود.
خبری در راهست...
خبری در راهست.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:49  توسط شاهین  | 

امروز... کرمانشاه...

 

امروز...

کرمانشاه...

دور از تو و همه خاطرات تو...

سخت است اما ...

اما!!!

دلی دارم که از دلتنگی لبریز شده...

و تو به وسعت همه دلتنگی ها...

به دلم سنگینی می کنی...

چه چاره جز تحمل...

با تصور حضورت در کنار...

به تمامی معنا...

و در انتهای کلمه...

امروز..

اینجا...

کرمانشاه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:42  توسط شاهین  |